X
تبلیغات
نبرد من

نبرد من

...دنیای این روزای من

سایه

زیر سایه ات نشسته بودم
ابرآمد بی سایه شدم
ابر رفت
تو نمانده بودی
باز بی سایه شدم
زیر داغ خورشید تنهاییم
تا غروب ماندم
هیچ ابری نیامد. عابرم نیامد
سوختم از داغ بی سایگی
شب آمد
یخ میزنم از بی آغوشی
نمی آیی؟
+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 21:34  توسط مهران  | 

درد

از آن طرف آغوشی که دوستش داری برای تو جایی ندارد
از این طرف شخصی آغوش به سویت گشوده که میلی به آن نداری
تو نه به این
نه به آن
تعلق نداری
درد تو این است.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 23:24  توسط مهران  | 

انتها

پاییز برگ ریز به انتها رسید
من اما چشم به راه نگاهی ، نوازشی ، سخنی از تو
تو نیامدی و من بیخبر از تو
از پاییز به زمستان رسیدم
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 10:33  توسط مهران  | 

فکر و...

می‌نشینی فکر می‌کنی به چیزهایی که بی‌حضور تو به حیاتشان ادامه می‌دهند.
مثلِ خطوطِ صورتِ او،
یا لبخندهایش به غریبه‌ها یا حالت پلک‌هایش وقتی که خواب است.
می‌نشینی و فکر می‌کنی به صدای نفس‌هایش.
می‌نشینی و فکر می‌کنی به این همه دوری و بعد؟
بعد پیر می‌شوی
و بعد …
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 16:44  توسط مهران  | 

باران

باز باران بي ترانه ....

باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه...

مي خورد بر مرد تنها...

مي چکد بر فرش خانه...

باز مي آيد صداي چک چک غم.باز ماتم ...

من به پشت شيشه تنهايي افتاده.

نمي دانم ، نمي فهمم.کجاي قطره هاي بي کسي زيباست ....

نمي فهمم چرا مردم نمي فهمندکه آن کودک

 که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزدکجاي ذلتش زيباست ...

نمي فهمم ....کجاي اشک يک باباکه سقفي از گِل و آهن به زور چکمه باران

به روي همسرو پروانه هاي مرده اش آرام باريده.

کجايش بوي عشق و عاشقي دارد ....

نمي دانم ...

نمي دانم چرا مردم نمي دانندکه باران عشق تنها نيست.

صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست.کجاي مرگ ما زيباست ...

نمي فهمم ....

ياد آرم روز باران را ،کودکي ده ساله بودم مي دويدم زير باران ، از براي نان ...

فقط من بودم و باران و گِل هاي خيابان بود...

نمي دانم...کجــــاي اين لجـــــن زيباست....

بشنو از من دوست من ،پيش چشم مرد فرداکه باران هست زيبا ،از براي مردم زيباي بالا دست...

و آن باران که عشق دارد، فقط جاريست براي عاشقان مست....

و باران من و تو درد و غم دارد

خدا هم خوب مي داند،که اين عدل زميني ،.... عدل کم دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 21:41  توسط مهران  | 

سرت سلامت

این چه حکایتی است
که خدا
تقدیر که می نوشت
هرکجا به تحریر موهایت رسید
دستش به نستعلیق رفت
و هرکجا
به دلم،
به شکسته نوشت

این چه حکایتی است
که نه تو آنقدر گناهکاری
که محکوم به من
و نه من آنقدر گناهکار
که مستحق تو
چه شد که گناه را فراموش کرده ایم؟

کاش می شد جادویت کنم
کاش می خواستم
کاش می خواستی
که رویا رویا در کنارم باشی

هستی و نیستی

هستی و نیستی و باد
بی اجازه عطرت قدم از قدم بر نمی دارد
خاطره هایت هم
که خواب و بیدار نمی شناسند
بی اجازه به ذهن می تازند
و مرا کابوس می کنند

لبخندت اما
هنوز هم
آرام ترین تصویر طبیعت است
 
می دانم

تو به صبح رسیده ای
از خمیازه های ناز نوزاد لبخندت پیداست
اما عزیز
اینجا
هنوز نیمه شب است
من مانده ام
و این خیابان خالی تنهایی

و این پس مانده های خاطره

و جاروی فراموشی که می کشم

مرثیه را تمام کنیم
هر چه که در ما رقم زدی .... سرت سلامت
تو لبخند بزن

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 13:23  توسط مهران  | 

نرو

یه جایی باید دست آدم‌ها را بکشی
نگه‌شان داری
صورت‌شان را میان دستانت محکم بگیری
بگویی ببین
من دوستت دارم
نرو...
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 13:53  توسط مهران  | 

فقط بر من ببار...

اين‌بار
بي هيچ بهانه‌اي بيا
مثل باران
كه در روز آفتابي مي‌بارد
اين‌بار
بي هيچ بهانه‌اي ببار
+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 14:46  توسط مهران  | 

بانو...

چقدر دلم برایت تنگ شده بانو...

چقدر چشم انتظارتم که بیایی....

کسی چه می داند ، شاید یک روز با باران بیایی شاید هم با برف...

نه اما ، صبر کن ، میدانم که محالی...

می دانم که نمی آیی...

شاید که نه ، حتما دیگر نمیبینمت...

فقط کاش مهری را که در دلم گذاشتی را با خود می بردی...

سخت است نگه داشتن تحفه ات بانو...سخت است...
بانو باختم به نگاهت...

باختم و باختم را قبول کردم...

بی همهمه ، بی اعتراض ، بی دلخوشی...

حس بازندگی اما در من مانده...

سرم پایین است و بدون هیچ حرفی میروم...

بانو اگر بدانی دیگران چه میکنند...

اگر بدانی چه سخت است تحمل کردنشان...

تحمل بی مروتیشان...

تحمل نیت های شومشان ، و نگاههای از سر غرورشان...

گویی هیچ وقت نباختند...

بانو دلم برایت تنگ شده اما بی حسم...

بی تفاوت به همه چیز و گاهی فقط یک قطره اشک از چشمانم می آید و تمام.
بانو ... بانو...بانو زندگی چقدر تراژدیک است...

بی هیچ فرازی..فقط فرود است و فرود است و فرود...

بانو باختن حس خوبی نیست...

کاش هیچ وقت نبازی..کاش مثل من نشوی...

کاش هیچ کس مثل من نشود...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 15:35  توسط مهران  | 

خداحافظ رویای بادآورده...!

چه فرقی می‌کند

کجا و کی ...!

وقتی که طاقتِ شنيدنِ هيچ خط و خبرِ خاصی در تو نيست

ديگر باد برای خودش

سايه برای خودش

و آب، و عصر، و پرنده

رفته از خوابِ درخت و اشتياقِ آشيانه، دور!

 کاری به کارِ شما ندارم

تکليف اين شبِ اصلا از ستاره خسته

که روشن است.

 من با خودم

به همين شکل ساده از چيزی که زندگی‌ست

سخن می‌گويم.

می‌گويم صبوری

خواهرِ دخيل‌بسته‌ی خاموشان است

می‌گويم سَحَر‌خوانیِ مرغِ ماه

خبر از بلوغِ رسيده‌ی رويا نمی‌دهد.

 می‌گويند

تو بی‌جهت به جانبِ‌ آن کلمات وُ

از اين کتابِ سوخته

به صحبتِ دريا رسيده‌ای

 باد از بالای چينه‌های شکسته می‌گذرد

سايه به سايه‌سارِ سايه به خواب رفته است

و پرنده نيز

روزی به دامنه‌های دعاگرفته‌ی ما باز خواهد گشت.

 از خودشان بپرسيد

خواهرانِ دخيل‌بسته‌ی اين همه خاموش

ديدگان دريا را

در چند پياله از گريه‌های من شُسته‌اند.

 اصلا نپرس

فرقی نمی‌کند!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 12:0  توسط مهران  |